بی عبور از دروازه ی تردید
سپید و بی پروا
چرخ چرخان
به آوای مهتاب٬ رقص کنان
بر پشت پنجره ی این اتاق خاک گرفته می نشیند.
زمستان آمد.
چقدر دلتنگ این اتاق کوچک بودم
و چقدر دلتنگ کبوتران دل نازکش
گم شده ام
اتاقم را گم کرده ام
و این خیالی بیش نیست
که می بافم از روزهای خوش بودن
و دوباره وقتی برفها بخار می شود
خیال من فرو می رود در تیرگی روزهایم.
کاش این آسمان ببارد تا مجسمه ای یخی از من ساخته شود تا
با اولین طلوع خورشید تنها نسیمی خنک از یادم بر جای بماند.